داستان عاشقانه واقعی من و محمد

زیبا

این همه نفی درد جان فرسای دگردیسی جهان است بر جان هنر، تا از کرم کورِ بی دستُ پا پروانه ای بسازد هزار رنگ؛

مطالب مرتبط

2 دیدگاه‌

  1. ah گفت:

    منو همسرم سال 86 باهم توی دانشگاه آشنا شدیم اون واقعا بهم خیلی محبت کرد حدودا 8 سال نشست پام وسال94 ازدواج کردیم الان سه ساله باهمیم و زندگی مشترک داریم بچه دار هم نشدیم فعلا همدیگروخیلی دوست داریم منم همیشه فکر میکنم که خدا بهم خیلی لطف کرد ممنونشم البته پدر خودم و پدر خانومم خیلی حمایتمون کردن.همش خواست خداست…

  2. M گفت:

    سلام، شبتون شیک سحر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *