جدایی نویسنده آریانامیر
آریانامیر نویسندگان

جدایی نویسنده آریانامیر

جدایی نویسنده آریانامیر دستام یخ کرده بود سرمو انداخته بودم پایین و پاهامو تکون میدادم اشکام بند نمیومد چن دقیقه یه بار بهش نگاه میکردم و میگفتم: ینی واقعا نمیشه؟ اونم میگفت: نه، اصلا فشارم اومده بود پایین دستاشو گرفتم، یهو انگار برق گرفتتش دستاشو کشید گیج بودم گفت: از این لوس بازیا بدم میاد،…